آیهانآیهان، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه سن داره

آیهان امپراتور ماه

عادت های این مدت

عزیزم این روزا بعضی چیزارو دوست داری و زیاد انجامشون میدی مثلا: روروئک دوست داری   دوست داری مثل بابا بزرگا خم شی   فرنی دوست نداری مالش دوست داری حتی بعضی وقتا خوابت میبره خودشم وقتی منو میبینی تو بغل هیچ کی وای نمیستی باید بیای بغل خودم ...
19 فروردين 1392

آخرین درد و دلای مامانی توی سال 91

  قند عسلم کمکم داریم به سال جدید نزدیک میشیم واینم آخرین حرفای مامانی توی سال 91 هستش سال 91 واسه مامان و بابایی خیلی سال خوبی بود چون تو فرشته نازم به جمع دو نفرمون اضافه شدی و زندگیمونو از اینی که بود قشنگ تر کردی عسلکم همیشه بهترینها را برایت آرزو داریم صحت و سلامتی را خوبی و خوشی ها را بهترین و بهترین ها خلاصه تمام چیزهای خوب را برایت به همراه بابای مهربونت میخوایم و بدان که همیش ه    عاشقانه دوستت داریم ...
29 اسفند 1391

آخرین خبرای سال 91

سلام عزیزکم دیروز که واکسنت زدیم خیلی گریه نکردی ولی وقتی برگشتیم خونه بابایی صبحانه خورد و رفت  یه کوچولو خوابیدی  منم تو این فرصت سری به وبت زدم بعد که بیدار شدی  به کمک گل پسرم خونه رو مرتب کردیم البته مرتب که ... مگه میذاشتی کاری بکنم تا میخواستم کاری بکنم جایی برم زودی گریه میکردی نمیذاشتی  فقط میخواستی پیشت بشینم منم که اطاعت امر میکردم خلاصه نمیتونستم هیچ کاری بکنم تا شب یه کوچولو اذیت میکردی خوب هر چی باشه دو تا واکسن از اون پاهای خوشگلت زده بودن و درد داشت شبم که آقا عادل و خانمش مهمونمون بودن تو هم یه کم خنده  یه کم گریه &n...
29 اسفند 1391

واکسن شش ماهگی

 قربونت برم مامانی امروز با بابایی بردیم واکسنتو زدیم قبلشم واست استامینوفن دادم خداکنه تب نکنی نفسم همه چیزت خو ب بود وزنت:50/9       دور سر:42    قد :5/ 64    دیگه یه کوچولو خیالم راحت شد آخه رفت 12ماهگیت راستی مامانی اون روز با خاله سپیده که حرف میزدیم گفت نی نیشون پسره خدا حفظش کنه     ...
28 اسفند 1391

آیهان وکادو های عید

عزیزم صد سال به این سالها مامانی این هفته که رفتیم نقده کادو هایی که واست گرفته بودن و گرفتیم بابا جون (بابای مامانی)واست پت و مت گرفته بود باباجون(بابای بابایی) واست زرافه گرفته بود عمه فریبا واست یه دست لباس گرفته بود که البته زودی هم افتتاح شد   دست همگی درد نکنه علی(پسر خاله بابایی)و خوشگلم و سینا (پسر عمه فریبا) و زهرا (دختر عمه فریبا)   اینم لباست که زودی افتتاح شد   ...
28 اسفند 1391

عسلکم و عکسای این مدت

گلم با دوستش فرگل خانم   پسرم داره حریر بادام میخوره ...نوش جان خوشگلم آیهان داره ماشین بررسی میکنه یه نگاهی به بیرون میندازه بعد شروع به رانندگی میکنه اینجام که متوجه میشه مامانی داره عکس میگیره رانندگی تعطیل و دوربین میخواد واسه عسلم صندلی ماشین گرفتیم خیلی خوب میشینی عزیزم مبارکت باشه ...
28 اسفند 1391

شروع غذا البته مزه کردن

گلکم یه مدت یواش یواش دارم یه چیزایی بهت میدم البته در حد مزه کردنه یه بار یه کوچولو کاستر بعد ماست بعد سیب تا اینکه دیروز که رفته بودیم خونه خاله فرزانه اونجام یه کوچولو حریر بادام بهت دادم خیلی خوب میخوردی ولی زیاد بهت چیزی ندادم فقط طوری که بتونی مزه ها رو تشخیص بدی تا منم بتونم کم کم بهت غذای کمکمی بدم عزیزم هفته بعد واکسن داری بعد اون دیگه باید خوب بهت بدم ...
23 اسفند 1391

آیهان و آزمایش خون

  سلام مامانی قربونت برم من ... قند عسلم امروز صبح رفتیم تا مامانی آزمایش خون بده واسه خون بند نافت عزیزم آخه موقع به دنیا اومدنت ما دادیم خون بند نافتو برداشتن و فریز کردن و باید واسه بعد شش ماهگیت این آزمایش و میگرفتن که اونم هفته بعد شش ماهگیت تموم میشه توی فرم وضعیت سلامت کودک که شب پر میکردم گروه خونیتو خواسته بودن که ما هم نمیدونستیم واسه همین امروز گفتیم یه آزمایش کوچولو هم از شما بگیرن تا بدونیم گروه خونت چیه اول هر چقدر گشتن رگتو پیدا نکردن تو هم که گریه میکردی گفتیم تا تو ساکت بشی مال منو بگیرن بعد مال منم پیدا نمیشد خانمه گفت به مامانش رفته که رگش پیدا نم...
22 اسفند 1391

آیهان و بعد حمام

  سلام مامانی گلم دیروز با بابایی بعد شام بردیمت حموم کلی آب  بازی کردی  بعد حموم کلی هم باهات کشتی گرفتم تا بتونم لباس تنت کنم مثل همیشه مگه میذاشتی فرشتم بعد گفتم یه چند تا عکس از فرشتم بگیرم بعد طبق روال همیشگی بازی .شیر و خواب خوب حالا بریم سراغ عکسای خوشگلم :               قربونت برم من ..... ...
21 اسفند 1391